قتلگاه امام حسین(ع)/1

قتلگاه امام حسین(ع)/1     افتادن امام حسین(ع) از اسب به زمین امام حسین علیه‌السلام از کثرت زخم، ناتوان شده بود. دست از جنگ کشیده و در جای خود ایستاد. پیکر شریفش از تیر و نیزه و شمشیر، پاره‌پاره بود. افراد زیادی به قصد حمله با حضرتش مواجه شدند؛ ولی هنگامی‌که حال او را مشاهده […]

اشتراک گذاری
21 اردیبهشت 1403
37 بازدید
کد مطلب : 5799

قتلگاه امام حسین(ع)/1

 

 

افتادن امام حسین(ع) از اسب به زمین

امام حسین علیه‌السلام از کثرت زخم، ناتوان شده بود. دست از جنگ کشیده و در جای خود ایستاد. پیکر شریفش از تیر و نیزه و شمشیر، پاره‌پاره بود. افراد زیادی به قصد حمله با حضرتش مواجه شدند؛ ولی هنگامی‌که حال او را مشاهده می‌کردند بر می‌گشتند. هیچ کس نمی‌خواست گناه کشتن فرزند پیامبر را به عهده بگیرد. مدت زیادی همچنان جنگ راکد ماند.

عاقبت شمر به افرادش نعره زد: منتظر چه هستید؟
بکشید او را. گروهی از ناجوانمردان دور او را گرفتند.
زرعة بن شریک تمیمی، سنان بن انس نخعی و صالح بن وهب مری هر کدام ضربه‌ای سخت بر جسم شریفش زدند و آن پیکر پاک از روی زین به زمین افتاد.

 

 

📚منبع
مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۳۴ و 35
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج۴، ص ۷۸‌

 

 

 

امام حسین(ع) با گونه راست بر زمین افتاد

راوی گويد: چون حضرت امام در اثر زخمها و جراحات بسيار كه در بدن مباركش وارد گرديده بود ضعف و سستی بر حضرتش مستولی شد و از اثر اصابت تيرهای بسيار بر بدنش، مانند خارپشت به نظر می‌آمد، در اين موقع، صالح بن و هب مری (يا مزنی ) بی‌دين با نيزه بر امام مبين زد كه آن مظلوم «فَسَقَطَ الْحُسَيْنُ ع عَنْ فَرَسِهِ الَي الاءرْضِ عَلي خَدِّهِ الاءيْمَنِ. ثُمَّ قامَ صلوات الله عليه؛ از بالای اسب بر زمين افتاد و بر گونه راست صورت بر روی خاك كربلا قرار گرفت. دوباره آن غيرت الله از روی خاك برخاست و چون كوه استوار ايستاد.»

وَ خَرَجَتْ زَيْنَبُ مِنْ بابِ الْفُسْطاطِ وَ هِي تُنادي: «وا اءَخاهُ، وا سَيّداهُ، وا اءَهْلَ بَيْتاهُ.»
عليای مكرمه زينب خاتون عليهاالسّلام در آن حال از خيمه‌های حرم بيرون دويد، در حالتی‌كه ندا می‌داد: «ای وای برادرم، وای سيد و سرورم، وای اهل بيتم.ای كاش آسمان بر زمين می‌افتاد و كوه‌ها بر روی سطح زمين ريزريز می‌گرديد.»

روای گويد: شمر پليد به آن گمراهان عنيد، صيحه كشيد كه در حق اين مرد چه انتظار داريد، چرا كارش را تمام نمی‌كنيد؟ در اين هنگام يك مرتبه گروه بی‌دين از هر طرف بر امام تشنه جگر، حمله‌ور گرديدند و او را محاصره نمودند. زرعة بن شريك، ضربتی بر شانه مبارك امام عليه‌السّلام زد و حضرت سيدالشهدا نيز ضربتی بر او زد و او را بر روی زمين انداخت و به جهنم و اصل گرداند.

ولدالزنای ديگر، ضربت شمشيری بر دوش مقدس آن حضرت آشنا نمود كه از صدمه شمشير آن زبده سر، حضرت اباعبدالله عليه‌السّلام آن آسمان وقار، به روی خود كه بر آينه انوار جمال پروردگار بود بر زمين افتاد و در چنين احوال آن مطهر جلال ايزد متعال، از حال رفته و خسته و ضعيف گرديده بود و گاهی بر می‌خاست و زمانی می‌نشست.

در اين هنگام سنان بن انس بی‌دين، نيزه بر چنبره گردن آن سر فراز ملك يقين، شهسوار ميدان شهادت و نور چشم حضرت رسالت، آشنا نمود، به همين مقدار اكتفا ننمود، بار ديگر نيزه را بيرون كشيد و بر استخوان‌های سينه‌اش که صندوق علوم لدنی بود فرو برد.

سپس اشقی الاولين و الاخرين، سنان مشرك لعين، آن نقطه دايره بلا را نشان تير جفا نمود و آن تير بلا بر گلوی آن زيب سينه و آغوش سيد دو سرا، وارد آمد و از صدمه آن، گوشواره عرش رب الارباب بر فرش تراب قرار گفت. باز از غايت غيرت و مردانگی برخاست و بر روی زمين نشست و آن تير را از گلو بيرون كشيد و هر دو دستش را در زير گلوی مبارك می‌گرفت و چون پر از خون می‌گرديد بر سر و محاسن شريف می‌ماليد و می‌فرمود:

«هَكذا اَ لْقَي اللّه مُخَضَّبا بِدَمي مَغْصُوبا عَلَي حَقَّی؛ به همين حال خدا را ملاقات می‌نمايم كه به خون خود آغشته و حق مرا غصب نموده باشند.»
پس عمربن سعد نحس لعين به خبيثی كه در طرف يمين او بود، گفت: وای بر تو! از مركب فرود آی و حسين را راحت كن. راوی گويد: خولی بن يزيد اصبحی سرعت نمود كه سر مطهر امام عليه‌السّلام را از بدن جدا نمايد ولی لرزه بر بدن نحس نجسش افتاد و از آن فعل قبيح اجتناب نمود.

آنگاه سنان بن انس نخعی از اسب پياده شد و قصد قتل فرزند رسول و نور ديده زهرای بتول سلام الله عليها – را نمود، شمشير ظلم و جفا بر حلق خامس ال عبا، فرود آورد و به زبان بريده همی گفت: به خدا سوگند كه سر از بدنت جدا می‌كنم و حال آنكه می‌دانم تويی فرزند رسول الله صلی الله عليه واله و بهترين مردم از جهت پدر و مادر! پس آن شقی نا اميد از رحمت عام يزدانی سر مقدس آن بنده خاص حضرت سبحانی را از بدن شريف جدا نمود.

 

 

📚منبع

سوگنامه کربلا، محمدطاهر دزفولی، ترجمه كتاب لهوف سيد بن طاوس

 

 

 

 برای کشتن امام حسین(ع)، لرزه بر بدن دشمن افتاد

فَقالَ عُمَرُ بنُ سَعدِِ لِرَجُلِِ عَن یَمینهِ: إِنزِل_ وَیحَکَ_ إِلَی الحُسَینِ فَأرِحهُ.
قالَ: فَبَدَرَ إلَیهِ خُوَلیُّ بنُ یَزیدَ الأَصبَحِیُّ لَیَحتَزَّ رَأسَهُ فَأَرعَدَ.

عمر بن سعد به مردی که در سمت راستش ایستاده بود، روی کرده و گفت: وای بر تو! از اسب پیاده شو و حسین را خلاص نما!
راوی گفت: خولی بن یزید اصبحی پیش دستی نمود و می‌خواست که قبل از هر کس دیگری سر حضرت را ببرد، ولی بدنش لرزید و نتوانست.

 

 

📚منبع

حسینیه مأثور، حجةالاسلام شیخ محسن حنیفی، ص ۵۵۱ الی ۵۶۱

 

 

 

امام حسین(ع) در گودی قتلگاه

فرزند رسول خدا صلی الله علیه روی زمین افتاده بود. شمر و سنان بالای سرش آمدند. حضرت از تشنگی زبانش را در دهان می‌چرخاند. شمر با لگد بر سینه مبارکش کوبید و گفت: ای پسر ابوتراب مگر تو نمی‌گویی پدرت ساقی کوثر است و به هر کس دوست دارد از آب کوثر می‌دهد. صبر کن تا به دست او سیراب شوی. آنگاه به سنان گفت: سرش را جدا کن.

سنان امتناع کرد و گفت: نمی‌خواهم در قیامت پیامبر خصم من باشد. شمر خشمگین شد‌. بر سینه مبارک امام نشست دست به خنجر برد.
حضرت لبخندی زد فرمود:«نمی‌دانی من کیستم که مرا می‌کشی؟»

گفت: به خوبی می‌شناسمت.
مادرت فاطمه زهراست؛ پدرت علی مرتضاست و جدت محمد مصطفی.
ولی بی‌باکانه تو را می‌کشم. آنگاه شمشیر کشید و جسم شریف حضرت را زیر ضربات شمشیر گرفت و در نهایت سر مبارکش را جدا کرد.

 

 

📚منبع
مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۳۶

 

 

امام حسین(ع) تیر را از گلوی خود بیرون کشید

امام بر زمین افتاد، بلند شد و نشست. تیری را که در گلوی شریفش نشسته بود بیرون کشید.
سنان دوباره آمد با نیزه، چنان جسم شریفش را آزرد که حضرتش در خاک غلطید.
آنگاه به خولی بن یزید اصبحی گفت: سرش را جدا کن. خولی خنجر در دست پیش رفت، ولی لرزه بر اندامش افتاد و بازگشت.
سنان خود از اسب پیاده شد و سر مبارکش را جدا کرد.

 

 

📚منبع
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج ۴، ص ۷۸
تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۴۶

 

 

امام حسین(ع) محاسنش را با خون خود خضاب کرد

امام مى‌جنگيد تا آنكه ۷۲ زخم برداشت. از جنگ، خسته و ضعيف شد و ايستاد تا دمى بياسايد. در اين حال سنگى آمد و بر پيشانى‌اش خورد و خون جارى شد. لباسش را گرفت تا پيشانى‌اش را از خون پاك كند كه تير تيز سه شعبه و مسمومى آمد و بر قلب او نشست.

امام حسين عليه‌السّلام گفت: «بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه.» پس سر به آسمان بلند كرد و عرضه داشت: «خداى من! تو مى‌دانى كه اينان كسى را مى‌كشند كه روى زمين فرزند پيامبرى جز او نيست.» امام تير را از پشت سر بيرون آورد و خون مانند ناودان جارى شد. دستش را زير محل زخم گرفت و چون پر از خون شد به آسمان پرتاب كرد. از اين خون قطره‌اى به زمين بازنگشت و پيش از آن سرخى در آسمان ديده نشده بود.

باز هم دستش را زير زخم گرفت و چون از خون پر شد به صورت و محاسنش ماليد و فرمود: «اين‌گونه به خون خضاب خواهم بود تا جدّم محمد صلّى اللّه عليه و اله را ديدار كنم و بگويم اى رسول خدا! فلانى و فلانى مرا كشتند.»

 

📚منبع
مقتل خوارزمی، ترجمه صادقی، ص ۱۶۵

 

 

 

خضاب شدن محاسن حضرت سیدالشهدا(ع) به خون ایشان

حضرت رسول(ص) گریه کرد برای امیرالمؤمنین(ع) که ریش مبارکش به خون سرش خضاب می‌شود.
حضرت امیرالمؤمنین(ع) گریه کرد برای سیدالشهدا(ع) که ریش مبارکش خضاب می‌شود از خون سرش و به سیدالشهداء فرمود: « من و تو، هر دو ریش ما به خون سر ما خضاب می‌شود؛ من در محراب و تو در کربلا.»

این یک خضابی از امیرالمؤمنین(ع) و سیدالشهدا(ع) بود. یک خضابی هم از دختر امیرالمؤمنین(ع) علیا جناب زینب خاتون(س) است. آن خضاب را وقتی کرد که آمد سر نعش برادر وارد شد به قتلگاه.
آمد بوسید. کجا را بوسید؟ سر که نبود کجا را بوسید؟! از پاره‌ای فقرات نوحه‌اش معلوم می‌شود که دو جا را بوسید. یکی گلو را بوسید یکی دیگر جای تیر سه شعبه را بوسید که بوسه گاه پیغمبر(ص) بود.

آن مخدره بر رسول خدا(ص) اول سلام کرد. بعد قدری نوحه و مصیبت خوانی سیدالشهدا(ع) کرد و به سوی خدا و رسول(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و حمزه سیدالشهدا(ع) شکایت از ظلم اعدا نمود؛ بعد فرمود: «اینها ذریه پیغمبرند که به اسیری می‌برند ایشان را!»

کسی یاریش نکرد و چاره دردش ننمود.

 

 

📚 منبع

۲۳مجلس سخنرانی‌های اخلاقی، آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری(ره)، ص ۱۰۱

 

 

 

خضاب خونین امام حسین(ع)

فَطَعَنَهُ سِنانُ بنُ أَنَسِِ النَّخَعِیُّ فی تَرقُوَتِهِ، ثُمَ أنتَزَعَ الرُّمحَ فَطَعَنَهُ فی بَوانی صَدرِهِ وَ رَماهُ سِنانٌ أَيضاً بِسَهمِِ فی نَحرِهِ فَسَقَطَ علیه السلام وَ جَلَسَ قاعِداً فَنَزَعَ السَّهمَ مِن نَحرِهِ و قَرَنَ کَفَّیهِ جَمیعاََ فَکُلَّمَا امتَّلَأَتا مِن دِمائِهّ؛ خَضَّبَ بِهِما رَأسَهُ و لِحیَتَهُ وَ هُوَ یَقُولُ: “هکَذا أَلقَی اللهَ مُخَضَّباً بِدَمی مَغصُوباً عَلَیِّ حَقَی.

در همین اثنا بود که سنان بن انس نخعی نیزه خویش را در گودی گلوی امام فرو برد و سپس نیزه را خارج ساخت و آن را در استخوان های سینه آن‌جناب فرو کرد، پس از آن سنان، گلوی امام را هدف قرار داده و تیری رها کرد، تیر بر گلوی مبارک حسین(ع) خورد، حضرت بر روی خاک گرم کربلا افتاد، سپس برخاسته و بر روی زمین نشست و تیر را از زیر خون‌ها گرفت.

هنگامی که کف دستانش لبریز از خون شد، آن خون را بر سر و صورت و محاسن خود مالید و در این هنگام می‌فرمود: «به ملاقات خداوند نائل خواهم شد، در حالی که به خون خود آغشته‌ام و حقم را غصب کرده و مرا از آن محروم نموده‌اند.»

 

 

📚 منبع

حسینیه مأثور، حجةالاسلام شیخ محسن حنیفی، ص ۵۵۱ الی ۵۶۱

 

 

 

سر امام حسین(ع) را در حالی که با آنان سخن می‌گفت، جدا کردند

راوى می‌گويد: بعد از شهادت امام صلوات اللّٰه عليه، غبارى شديد و سياه و تار با بادى سرخ در آسمان برخاست كه هيچ چيز قابل ديد و رؤيت نبود، تا آن جا كه مردم خيال كردند عذاب بر آنان فرود آمده است. ساعتى درنگ كردند، آن گاه برطرف شد. هلال بن نافع گويد: با لشكر عمر بن سعد بودم كه كسى فرياد زد: مژده اى امير، اين شمر است كه حسين را كشت.

مى‌گويد: من از صف جدا شده، كنار حسين عليه‌السّلام ايستادم، آن حضرت در حال تسليم جان بود، به خدا سوگند كه من كشتۀ خون‌آلودى را نديدم كه زيباتر از وى يا چهره‌اى نورانى‌تر از او داشته باشد، كه نور رويش و جمال و زيبايى وى مرا از انديشۀ در امر قتلش باز داشته بود. در همان حال آب مى‌خواست، شنيدم يكى بدو گفت: به خدا كه از آب نمى‌چشى تا در جهنم از حميم آن بچشى.

حسين عليه‌السّلام فرمود: «لا، بل أرد على جدّي رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و آله و أسكن معه في داره  فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ‌ عِنْدَ مَلِيكٍ‌ مُقْتَدِرٍ ، و أشرب مِنْ‌ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ‌ ، و أشكو إليه ما ارتكبتم منّى و فعلتم بی.»
«نه، بلكه بر جدّم رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و آله وارد مى‌شوم و با او در خانه‌اش مأوى گزيده در جايگاه صدق در نزد سلطانى مقتدر و از آب غير متغير آشاميده و از جناياتتان نزد او شكايت مى‌برم.»

گويد: همگان چنان به خشم آمدند كه گوئیا خدا ذرّه‌اى رحم را در دل فردى از آنان قرار نداده، در حالى كه حضرت امام عليه‌السّلام با آنان سخن مى‌فرمود، سر مطهّرش را جدا نمودند و من از اين همه بى‌رحمى و سنگدلى به شگفت آمده گفتم: به خدا در هيچ امرى با شما اجتماع نمى‌كنم.

 

 

📚منبع
لهوف، سید بن طاووس، ترجمه میرابوطالبی، ص ۱۵۷

 

 

 

امام حسین(ع) کشته‌ای در غایت جمال و جلال

هلال بن نافع روایت کرده‌است که:
من در کنار لشکر ابن سعد_ که خدا او را لعنت کند_ ایستاده بودم. در این حال شخصی فریاد برآورد: ای امیر! مژده باد بر تو که شمر حسین را کشت!
هلال می‌گوید: من از صف لشکر ابن سعد بیرون آمدم، بالای سر حسین ایستادم. آن حضرت در حال جان کندن بود. به خدا سوگند، هرگز کشته‌ی به خون آغشته‌ای که زیباتر و نورانی تر از او باشد‌ ندیدم.

رواى گفت: شمر خطاب به لشکر خویش فریاد بر آورد: چرا منتظر ایستاده‌اید و کار حسین را تمام نمی‌کنید؟!
روای گفت: هنگامی که شمر فرمان حمله و کشتن امام را صادر کرد تمامی لشکر به امام هجوم برده و حمله کردند. ابتدا زرعة بن شریک با شمشیر بر کتف چپ امام زد، امام نیز با شمشیر خود زرعه را از پای در آورد.

شخص دیگری جلو آمد و با ضربه شمشیر بر دوش مبارک آن امام زد. شدت ضربه به حدی بود که امام با صورت بر زمین افتاد. خیلی ناتوان شده بود، به زحمت بلند می‌شد و باز بر زمین می‌افتاد.

مطالب راجع به قتلگاه سیدالشهدا علیه‌السلام در نقل تاریخ از کتاب لهوف سید بن طاووس ص۱۶۵ تا ۱۷۰ نقل شده است.

 

 

📚منبع

حسینیه مأثور، حجةالاسلام شیخ محسن حنیفی، ص ۵۵۱ الی ۵۶۱

 

 

 

مصیبت قتلگاه امام حسین(ع) در زیارت ناحیه مقدسه

و أَمَرَ اللَّعینُ جُنودَهُ، فَمَنَعوکَ الماءَ و وُرودَهُ، و ناجَزوکَ القِتالَ، وَ عاجَلوکَ َالنِّزالَ، و رَشَقوکَ بِالسِّهامِ وَالنِّبالِ، و بَسَطوا إِلَیکَ أکُفَّ الاصطِلامِ، و لَم یَرعَوا لَکَ ذِماماً، و لارَاقَبوا فیکَ أَثاما، فی قَتلِهِم أَولِیاءَک و نَهبِهِم رِحالَکَ، أَنتَ مُقَدَّمٌ فِى الهَبَواتِ، و مُحتَمِلٌ لِلأذِیّاتِ، قَد عَجِبَت مِن صَبرِکَ مَلائِکَةُ السَّماواتِ.

و أَحدَقُوا بِکَ مِن کُلِّ الجِهاتِ، و أَثخَنُوکَ بِالجِراحِ، و حالُوا بَینَکَ وَ بَینَ الرَّواحِ، و لَم یَبقَ لَکَ ناصِرٌ، و أَنتَ مُحتَسِبٌ صابِرٌ، تَذُبُّ عَن نِسوَتِک َوَ أَولادِکَ. حَتّى نَکَسوکَ عَن جَوادِکَ، فَهَوَیتَ إِلَى الاَرضِ جَریحاً، تَطَؤُکَ َالخُیولُ بِحَوافِرِها، و تَعلوکَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها، قَد رَشَحَ لِلمَوتِ جَبینُکَ، و اختَلَفَت بِالانقِباضِ و الانبِساطِ شِمالُکَ وَ یَمینُکَ، تُدیرُ طَرفا خَفِیّاً إِلى رَحلِک َو بَیتِکَ و قَد شُغِلتَ بِنَفسِکَ عَن وَلَدِکَ وَ أَهلِکَ و أسرَعَ فَرَسُکَ شارِدا و إِلى خِیامِکَ َ قاصِدا، مُحَمحِما باکِیا.

فَلَمّا رَأَینَ النِّـسآءُ جَوادَکَ مَخزِیّاً، وَ نَظَرنَ سَرجَکَ عَلَیهِ مَلوِیّاً، بَرَزنَ مِنَ الخُدورِ، ناشِراتِ الشُّعورِ، عَلَى الخُدودِ، لاطِماتٍ، للوُجوهِ سافِراتٍ، و بِالعَویلِ داعِیاتٍ، وَ بَعدَ العِزِّ مُذَلَّلاتٍ، و إِلى مَصرَعِکَ مُبادِراتٍ.
و الشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدرِکَ، مُولِـغٌ سَیفَهُ عَلى نَحرِکَ، قابِضٌ عَلى شَیبَتِکَ بِیَدِه، ذابِـحٌ لَکَ بِمُهَنَّدِهِ، قَد سَکَنَت حَواسُّکَ، وَ خَفِیَت أَنفاسُکَ و رُفِـعَ عَلَى القَنا رَأسُکَ و سُبِىَ أَهلُک َ کَالعَبیدِ، و صُفِّدوا فِى الحَدیدِ، فَوقَ أَقتابِ المَطِیّاتِ، تَلفَحُ وُجوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ، یُساقُونَ فِى البَراری وَ الفَلَواتِ، أَیدیهِم مَغلُولَةٌ إِلَى الأعناقِ، یُطافُ بِهِم فِى الأَسواقِ.

«و [عمربن سعد] لعین، سربازانش را فرمان داد تا تو را از آب و ورود به آن، باز دارند و به کارزار با تو، شتاب کردند و به جنگ با تو، اقدام نمودند و تو را هدف تیر و سنگ خود، قرار دادند و دست نابودی به سوی تو گشودند و پیمان تو را رعایت ننمودند و کیفر کُشتن دوستان تو و غارت کاروان تو را نادیده گرفتند. تو در غبار[جنگ]، پیش آمدی و آزارها را به جان خریدی و با شکیبایی‌ات، فرشتگان آسمان‌ها را به شگفت آوردی.

دشمنانت، از همه سو، گِردت را فرا گرفتند و با زخم‌های کاری، تو را زمین‌گیر کردند و تو را از حرکت‌کردن باز داشتند و یاوری برای تو نماند و تو برای رضای خدا شکیبا بودی.

از زنان و فرزندانت دفاع می‌کردی تا آن که تو را از اسبت، به زیر کشیدند و زخمی و خونین، به زمین افتادی و اسب‌ها، تو را زیر سُم‌هایشان گرفتند و طاغیان، با شمشیرهای بُرّان، بر سرت ریختند و عَرَق مرگ، بر پیشانی‌ات نشست و چپ و راست پیکرت، منقبض و منبسط می‌شد و نیم‌نگاهی از زیر چشم، به چادرها و سَرایت داشتی و[دردهایت] تو را به خود، نه فرزندان و نه خانواده‌ات، مشغول کرد و اسبت به شتاب گریخت و با شیهه و زاری، آهنگ خیمه‌هایت را کرد.

هنگامی که زنان، اسبت را خوار و پریشان و زین تو را بر آن، واژگون دیدند، از پرده بیرون آمدند. موهایشان را پریشان کردند و بر گونه‌های خود زدند، صورت‌های خود را گشودند و ناله سر دادند که پس از عزّت، خوار شدند و به سوی قتلگاهت شتافتند.

و شمر، بر سینه‌ات نشسته، شمشیرش را در گودی گلویت فرو برد، محاسن سپیدت را به دستش گرفت و با شمشیر هندی خود، تو را ذبح کرد. حواس تو، آرام گرفت و نفس‌هایت، آهسته گشت و سرت به بالای نیزه رفت و خاندانت را مانند بندگان به اسارت گرفته، غل و زنجیر کرده‌اند و بر پشت شتران [بدون جهاز] نشاندند و آفتاب سوزان نیم روز، چهره‌هایشان را سوزاند و در صحراها و دشت‌ها رانده شدند، در حالی که دست‌هایشان را به گردن، بسته بودند و آنها را در بازارها می‌چرخاندند.»

 

 

📚منبع

المزارکبیر، محمد بن جعفر مشهدی، ص۴۹۶، ح۹

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.